گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
سخن شناس نهاي جان من خطا اين جاست
چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
که به پيمانه کشي شهره شدم روز الست
مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
که مونس دم صبحم دعاي دولت توست
به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست
يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است
گشاد کار من اندر کرشمههاي تو بست
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
بيار باده که بنياد عمر بر بادست
بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما می گریخت ، چندروزی هست حالم دیدنیست ، حال من از این و آن پرسیدنیست ، گاه بر روی
زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت ، یک
غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بودآنچه می پنداشتیم