تبليغاتX
راهی بی پایان
محمد
از این پس برای ورود به لینک زیر مراجعه کنید:

http://www.mf68.ir

با تشکر ...
+ نوشته شده در  3 Dec 2011ساعت 4 PM  توسط محمدفراهانی  | 

 

 

 

گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست

دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست

 

سخن شناس نه‌اي جان من خطا اين جاست

چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست

 

نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست

خيال روي تو در هر طريق همره ماست

 

که به پيمانه کشي شهره شدم روز الست

مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست

 

صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

 

پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست

 

مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست

در دير مغان آمد يارم قدحي در دست

 

که مونس دم صبحم دعاي دولت توست

به جان خواجه و حق قديم و عهد درست

 

خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است

ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است

 

راه هزار چاره گر از چار سو ببست

زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست

 

يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است

 

گشاد کار من اندر کرشمه‌هاي تو بست

خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست

 

چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است

 

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

رواق منظر چشم من آشيانه توست

 

مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست

برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست

 

دل سودازده از غصه دو نيم افتادست

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست

 

بيار باده که بنياد عمر بر بادست

بيا که قصر امل سخت سست بنيادست

 

وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست

بي مهر رخت روز مرا نور نماندست

 

شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

 

زان رو که مرا بر در او روي نياز است

المنه لله که در ميکده باز است

+ نوشته شده در  12 Nov 2009ساعت 8 PM  توسط محمدفراهانی  | 

    • سکوتم رابه باران هدیه کردم
    • تمام زندگی راگریه کردم
    • نبودی درفراق شانه هایت
    • به هرخاکی رسیدم تکیه کردم 
    • هفت تاآسمون پرازگلهای یاس ومیخک
    • باصدتادریاچه پرازعشق واشتیاق وپولک
    • یه قلب عاشق بایه حس بیقراروکوچک
    • فقط میخوادبهت بگه.... دوستت دارم                                                                     
+ نوشته شده در  25 May 2009ساعت 5 PM  توسط محمدفراهانی  | 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ، هر که با ما بود از ما می گریخت ، چند   

روزی هست حالم دیدنیست ، حال من از این و آن پرسیدنیست ، گاه بر روی

 زمین زل می زنم ، گاه بر حافظ تفاءل می زنم ، حافظ فالم را گرفت ، یک

غزل آمد که حالم را گرفت ، ما ز یاران چشم یاری داشتیم ، خود غلط بود  

آنچه می پنداشتیم


+ نوشته شده در  25 May 2009ساعت 1 PM  توسط محمدفراهانی  |